|
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر گمان تو کار گشا
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
همه خوني که دنيا در دل ما مي کند... جاي ما هرکس که باشد ترک دني ا مي کند... هرزمان گويم که فردا ترک دنيا مي کنم ... تا که فردامي رسد امروز و فردا مي کنم شاخه گلي تقديم به تو كه يادت در فكر عشقت در قلب من،كلامت در ذهن من و عكس و بوي تو در ميان صفحات خاطراتم ماندگار است اي همدم لحظه هاي زيباي زندگي ام حضور آشنايت تكرار نا شدني در زندگي من شد و با تو بودن بهترين دليل شاد بودنم است اي عزيزترينم نوشتم كه بداني به حرمت عشقمان تا ابد با تمام وجود دوستت دارم
شكسپير ميگوید: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
شكسپير ميگوید: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
و خدا سیب نیانداخت از آن بالاها که در عمق کم حرف نیوتن غرق شویم وچنین با تقدیس و چنین با اجبار جسم او در خودمان دفع کنیم یادمان باشد سیب با هزاران امید به امید لب و دندان کسی می آید که به ایمان و یقین سیب را می فهمد سیب را می نوشد و به حرف نیوتن می خندد با خودش می گوید : آسمان جاذبه دارد نه زمین ...
از لحظه به لحظه زندگي كردن گريزي نيست نباشد..
زندگي رسم خوشاينديست
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
گویی ای رهگذر از داغ دلم با خبری.. که بهرناله ات از سینه برآید شرری.. مگر این آتش من از سر دیوار گذشت .. که در افتاد بدامان دل رهگذری... مگر آگاه شدی از غم تنهایی من .. که بغمخواریم اندر دل شب نوحه گری.. مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست .. که چنین ناله ی جانشوز ندارد بشری.. گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری..؟
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جا
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم وقتی نیستی ام یه جور با خیالت راضی می شم می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم تا نبینی گریه ها م و هر دو چشمام و می بندم .چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگ هام نمیرم اگه نباشی بی تو بد جور ی تنهام می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی من چه جور تو رو خواستم
دلتنگی ها تو بردار به روی قلبم بزار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدانگهدار بعدش خدانگهدار تنهای خیلی سخته وقتی چشام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی که بدون ماهه تنهای خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها مونده دستم با این دل شکستم دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمیخوام وقت تو بگیرم این حرف آخر من : دوستت دارم دارم میمیرم تنهای خیلی درده اگه نیای تو خوابم وقتی که تو استرابم تو هم ندی جوابم تنهای خیلی سرده وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی
عیدتون مبارک
هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار
چندي است عاشقانه دلم ميزند دلم از ماجراي چشم تو دم ميزند دلم * نام تو از شبي كه به رگ هاي من دويد يك در ميان براي خودم ميزند دلم * اين را كه مردمان ضربان نام كرده اند دست خوش است بر سر غم ميزند دلم * روزي هزار بار ورق هاي كهنه را مشتاق وبي قرار به هم زند دلم * هر جا به سبزخاطره ها ي تو ميرسد انگار در بهشت قدم ميزند دلم * يك شب به خنده گفت چرا داد ميزني ؟ اين قدر هي نگو كه دلم ميزند دلم * حرفش ادامه داشت كه بي اختيار من گفتم عزيز من چه كنم ميزند دلم * آرام برد گوش مرا روي سينه اش دديم چنين كه اوست چه كم ميزند دلم * ديدم در اين قمار دل او برنده است ديدم فقط به قدر عدم مي زند دلم
کاش قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد را سخت عشق را پيمود قرباني نداشت
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و ر
صدیقه دولت ابادی فرزند حاج میرزا هادی دولت ابادی از پیشگامان جنبش زنان در ایران و نخستین زن روزنامه نگار او در سال ۱۲۵۸ ه.ش در اصفهان به دنیا امد پدرش از رو حانیون روشنفکر ومتجدد زمان خود بود دولت ابادی تحصیلات خود را در زمینه های فارسی و عربی نزد شیخ محمد رفیع عطاری در تهران اغاز کرد و دروس کلاس های متوسطه را نزد معلمان وقت دارالفنون فرا گرفت و در ۱۵ سالگی با مرحوم دکتر اعتضاد الحکما ازدواج کرد .و در سال ۱۲۹۶ پس از فوت پدر به اصفهان بازگشت و نخستین دبستان را برای دختران به نام مکتب خانه شرعیات گشود و سال بعد انجمنی را به نام شرکت خواتین تاسیس کرد و همزمان با این فعالیت ها دبستانی را برای دختران بی بضاعت به نام ام المدارس باز کرد .که تمام این کارها با دشواری رو به رو بود .در سال ۱۲۹۸ به منظور اشنایی بانوان با حقوق خانوادگی خود و نیز اشنایی ایشان با اصول تعلیم و تربیت جدید از وزارت معارف مجوز انتشار نخستین نشریه خاص زنان در خارج از تهران و سومین ان در ایران به نام <زبان زنان > را دریافت کرد و دستور توقیف ان بعد از ۲ سال صادر شد .به تهران رفت و در سال ۱۳۰۰ انجمن ازمایش بانوان را تاسیس کرد در جنبش علیه استفاده از کالاهای خارجی فعالانه شرکت کرد در سال ۱۳۰۱ به المان رفت و در کنگره بینلمللی زنان در برلین شرکت کرد در سال ۱۳۲۶ ش کتاب اداب معاشرت را نوشت و از اذر ۱۳۲۱ ش نشر زبان زنان را از سر گرفت و به صورت مجله ا ی ۴۸ صفحه ای منتشر کرد .در سال ۱۳۲۶ به اروپا رفت و در کنگره بین المللی زنان برای صلح و ازادی شرکت و انجا مقاله ای درباره پیشرفت زنان در ایران قرایت کرد .دولت ابادی در نیمه شب مرداد ماه ۱۳۴۰ ش در سن ۸۲ سالگی بر اثر سرطان در گذشت بنا بر وصیت اورا در جوار قبر برادرش یحیی در زرگنده به خاک سپردند
خوش به حال کسانی که در جوانی عینک پیران را بر چشم می زنند چشمانشان راه را از بی راهه تشخیص می دهد چاله ها رو می بینند و کمتر جریمه می شوند به نظر من انها همان دسته از دوستان ما هستند که کمتر مغرور و عصبانی می شوند بیشتر صبر می کنند و با عقلشان تصمیم می گیرند خوش به حال انها که هزینه فراوان تجربه را نمی پردازند.و برای رسیدن به ارزو هایشان فقط به انتظار معجزه نمی شینند .انان خوب می دانند که خیلی زود دیر می شود . پس برای رسیدن به اهدافشان سخت می کو شند افشین اشرفی از ساری(منبع ضمیمه جام جم صفحه برو بچه ها)
|
About![]()
سلام به وبلاگ من خوش امدید ) Archives87/07/01 - 87/07/3087/04/01 - 87/04/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 Links
گوگل
|